شعری در وصف خدا
اثری از : زنده یاد قیصر امین پور
پیش از اینها فكر می كردم خدا، خانه ای دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها، خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور، بر سر تختی نشسته با غرور
هیچ كس از جای او آگاه نیست، هیچ كس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود، از خدا در ذهنم این تصویر بود
هر چه می پرسیدم،از زمین از آسمان وکهکشان
زود می گفتند: این كار خداست، پرس و جو از كار او كاری خطاست
هرچه می پرسی، جوابش آتش است، آب اگر خوردی، عذابش آتش است
با همین قصه، دلم مشغول بود، خوابهایم، خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم كه غرق آتشم، در دهان اژدهای سركشم
نیت من، در نماز و در دعا، ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می كردم، همه از ترس بود، مثل از بر كردن یك درس بود
...
تا كه یك شب دست در دست پدر، راه افتادم به قصد یك سفر
در میان راه، در یك روستا، خانه ای دیدم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر، اینجا كجاست؟، گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!
گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟گفت: آری، خانه او بی ریاست، فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی كینه است، مثل نوری در دل آیینه است
دوستی را دوست، معنی می دهد، قهر هم با دوست معنی می دهدهیچ كس با دشمن خود، قهر نیست، قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم، این خداست، این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیك تر، از رگ گردن به من نزدیك تر
می توان با این خدا پرواز كرد، سفره ی دل را برایش باز كرد
می توان درباره گل حرف زد، صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت، با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد، مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند، با الفبای سكوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد، با زبانی بی الفبا حرف زد
مثل این شعر روان و آشنا:
"پیش از اینها فكر می كردم خدا ..."