دارم از سرکار برمیگردم و عقب ماشین باد گرم میخورم و به عادت همیشه به بالای خانه ها نگاه میکنم. ماشین در ترافیک است و صدایی میخواند: باد مستم که تو صحرا میپیچم دور تو میگردم... و من در ترافیک به کبوتر خیره شده ام که دودل است که بپرد یا بماند لب بوم. این تردیدها را میشناسم ، خوب میشناسم. به کبوتر فکر میکنم که چرا اینهمه تعلل میکند که بماند یا برود! کاش میدانست تصمیم او یک نقطه کوچک در هستی است و اگر نپرد فقط حسرتش بر دل او میماند و بس. به کبوتر میگویم : "بپر ، نترس"